اختیار

مطالب باحال و جذاب با موضوعات متنوع و جدید

اختیار

مطالب باحال و جذاب با موضوعات متنوع و جدید

۶ مطلب با موضوع «طنز و سرگرمی :: داستان کوتاه و بلند» ثبت شده است


 مردی با دوچرخه به خط مرزی می‌رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مأمور مرزی می‌پرسد: «در کیسه ها چه داری؟»
او می‌گوید: «شن.»

 مأمور او را از دوچرخه پیاده می‌کند و چون به او مشکوک بود، یک شبانه روز او را بازداشت می‌کند. ولی پس از بازرسی فراوان، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی‌یابد. بنابراین به او اجازه عبور می‌دهد. هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می‌شود

  • ۰ نظر
  • ۰۸ مهر ۹۵ ، ۲۱:۰۰
  • ۸۸ نمایش
  • محمد حسن


روزی دست پسر بچه‌ای در گلدان کوچکی گیر کرد و هر کاری کرد، نتوانست دستش را از گلدان خارج کند. به ناچار پدرش را به کمک طلبید. اما پدرش هم هر چه تلاش کرد نتوانستند دست پسر را از گلدان خارج کنند. گلدان گرانقیمت بود، اما پدر تصمیم گرفته بود که آن را بشکند. قبل از این کار به عنوان آخرین تلاش به پسرش گفت: «دستت را باز کن، انگشت‌هایت را به هم بچسبان و آنها را مثل دست من جمع کن. آن وقت فکر می‌کنم دستت بیرون می‌آید.»
پسر گفت: «می‌دانم اما نمی‌توانم این کار را بکنم.»
پدر که از این جواب پسرش شگفت‌زده شده بود پرسید: «چرا نمی‌توانی؟»
پسر گفت: «اگر این کار را بکنم سکه‌ای که در مشتم است، بیرون می‌افتد.»
 
شاید شما هم به ساده‌لوحی این پسر بخندید،
اما واقعیت این است که اگر دقت کنیم می‌بینیم همه ما در زندگی به بعضی چیزهای کم‌ارزش،
چنان می‌چسبیم که ارزش دارایی‌های پرارزشمان را فراموش می‌کنیم و در نتیجه آنها را از دست می‌دهیم.

ekhtiar.blog.ir     اختیار
  • ۰ نظر
  • ۲۸ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۵۷
  • ۷۲ نمایش
  • محمد حسن
پیشنهاد میکنم این داستان رو حتما بخونید،مطمئنم خوشتون میاد


پادشاهى بود، دخترى زیبا داشت. پادشاه به دخترش خیلى علاقه‌مند بود، براى همین همیشه سعى مى‌کرد او را راضى و خشنود نگه دارد. روزى دختر از پدرش خواست تا در کنار قصر چهل دزد یک قصر برایش بسازد. پادشاه گفت: چهل دزد آدم‌هاى خطرناکى هستند ممکن است به تو آسیبى برسانند. دختر گفت: من نقشه‌اى دارم که آنها نتوانند مرا بشناسند. به دستور پادشاه قصرى کنار قصر چهل دزد ساختند. وقتى کار ساختن قصر تمام شد، دختر پادشاه به پدرش گفت:
جهت خواندن باقی داستان به ادامه ی مطلب مراجعه کنید
  • ۰ نظر
  • ۲۶ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۰۸
  • ۶۹ نمایش
  • محمد حسن
حکایت: ترس از نیش مار یا زنبور ؟
(پیشنهاد میکنم افرادی که به بیماری سرطان مبتلا هستند این حکایت را مطالعه کنند)


روزی زنبور و مار با هم بحثشان شد. مار گفت: «انسان‌ها از ترس ظاهر خوفناک من می‌میرند نه به خاطر نیش زدنم.»

 اما زنبور قبول نکرد. مار برای اثبات حرفش با زنبور قراری گذاشت. آنها رفتند و رفتند تا رسیدند به چوپانی که در کنار درختی خوابیده بود
به ادامه ی مطلب مراجعه کنید
  • ۰ نظر
  • ۲۴ شهریور ۹۵ ، ۱۷:۰۵
  • ۶۸ نمایش
  • محمد حسن


زن و شوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می‌راندند. آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: ‘یواشتر برو من می‌ترسم’ مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره!

به ادامه ی مطلب مراجعه کنید
  • ۲ نظر
  • ۲۱ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۰۳
  • ۵۶ نمایش
  • محمد حسن